نه این چنین آرام ...

گاهی تنها ، بودنت
و احساس گذرای چند ثانیه نیز زمان را نگاه می دارد
برای لمس وسعت دنیای منی که آدمی نام دارم
و خاص تر که شوم " الهام " صدایم می زنند
و من
بر سر روزهای زندگی با حس نا شناخته ای ایستاده ام
و پیش رویم باز یک صندلی خالیست
...
آب از سرش گذشته
نمی بینی دل به دریا زده است؟
وگرنه صندلی کجا و دریا کجا
؟!!
نمی دانم
فقط زمان را نگاه می دارم
نگاهش می کنم
که چه آرام تکیه زده بر دریا
آن چه آدمی همیشه بر او تکیه می زند
نه این چنین آرام
سلام به همه دوستان عزيز و موفق خودم
چون خيلي خوشم اومد ، اين شعر زيبا رو از وب لاگ يکي از دوستان هنرمندم که هم عکاس و هم شاعر خوبي هست براتون نوشتم و اين هم جواب من به اين شعر زيبا بود :
نه این چنین آرام ...... نه .... روزگار غریبی است
جهنم پیدا...
دوست در بلندای شهر ابدی گم ، نه پیدا است
شاید اگر خوب ببینی
خدا را در همین نزدیکی .. در دور دست ، بنگری
زیبایی ترانه اش را
و
و الهام که در صندلی اش می نگرد به دریا
و به او الهام میگویند
شاید او فرشته ای باشد و یا فردی از کره ای دیگر
و شب هنگام به آرامی عکس می سراید از غم روز
از زیبایی هایش و چه سخت
وچه سخت
و چه آسان است
سرودن خاطره های بی بازگشت ...




نظرات
و باز هم سپاس را واژه ای نیست پدرام عزیز...
گرمای دستانم را بپذیر برای سلامی به سلامتی دوست که تو باشی...
...
پاسخ زیبایت را به یادگاری، با ارزش حفظ خواهم کرد...
زمستانت به سان عمرت سرشار
نوشته توسط: الهام اسدی | 5 دی 1386 1:57 قֽظֽ
بابا تو دیگه کی هستی!
نوشته توسط: Anonymous | 7 دی 1386 9:48 بֽظֽ
salam
khaste nabashi
saite zibaye tarahi kardin
movafagh bashid
نوشته توسط: farhad bahrami reykani | 24 دی 1386 2:30 بֽظֽ