« دادن گل به ديگران | صفحه اصلی | زندگی معنای بیشتری دارد »

عكاسي مرده است؟

Dargi-00.jpg
“ هنر عكس ( snap shot) امريكايي ” (1978-1988) در گالري ملي هنر واشنگتن ـ كه تا 31 دسامبر برپاست ـ شامل آثار آمريكايي هاي متوسط است ،كه توانسته اند با دوربين هاي براني و اينستميكس خود ، عكس هاي مبهوت كننده اي بگيرند.

اگر از ديدن اين دو نمايشگاه تعجب نكنيد ، نمي توانيد از آنكه درون رسانه در پشت همه اين تجهيزات از هم پاشيده نمي شود ، متعجب نشويد. كمي پيش از اين مجسمه سازي هم ، همين وضعيت را داشت ؛ اما در حال حاضر “مجسمه سازي ” مي تواند همان طور كه به يك مجسمه برنزي اشاره مي كند ، يك سوراخ در زمين را هم در بر گيرد. ديجيتالي شدن امكان گسترش انواع [سبك هاي] عكاسي را فرهم نمود. اما به همين دليل هم با گذشت 25 سال از اختراع تكنولوژي جديد و خط بطلان كشيدن روي توانايي هاي اين رسانه، عكاسي روح خود را از دست داد. اصالت عكس هنري با نگاتيو هر چه قدر هم در تاريك خانه روي آن تغيير صورت مي گرفت، خدشه دار نمي شد ، زيرا تصوير پايه ثبت چيزي بود كه واقعاً جلوي دوربين روي داده است. در مقابل عكاسي ديجيتال مي تواند چيزي افسانه اي باشد كه در فوتوشاپ ساخته شده و حتي رد كوچكي از واقعيت هم در آن نيست. در اين دوره شاهد آن هستيم كه حقه ها و ابزارهاي هوشمند، بسياري از عكاسان را ـ كه پيش از اين راويان حقيقت بودند ـ به شعبده بازهايي تبديل كرده است كه خيلات را تصوير مي كنند. ديگر به اين نمي توان گفت :“ چه خوب! ”

[ در گذشته ] هنر و حقيقت دوست هاي استواري بوده اند. تا پيش از آغاز مدرنيسم ، در نقاشي و مجسمه سازي اجسامي بيشتر ستايش مي شدند كه بسيار به نمونه واقعي آن ها در زندگي شباهت داشتند. ويليام هنري فوكس تالبوت ، مبدع اولين تصوير عكاسي با نگاتيو ، به سرعت [ ويژگي ] مقلدانه اين رسانه را به عنوان يك فرم هنري به كار برد. تالبوت مي خواست [ با اين وسيله] بتواند دقيق تر از با دست “ نقاشي ” كند. به همين دليل هم نام اولين كتاب خود را “ مداد طبيعت ” گذاشت. حداقل تا يك قرن پس از آن ، هر عكسي كه ادعاي هنري بودن مي كرد ، حداقل در DNA خود چد كروموزوم از “ در باز ” (1844) تالبوت داشت ، تصويري از شاخه هاي درخت كه به گونه اي بسيار زيبايي شناسانه در مقابل دري تاريك خم شده اند. مسلماً عكاس هاي خوب هيچ گاه مثل تند نويس هاي دادگاه كه شهادت را مي نويسند، مقلدانه به ثبت واقعيت هاي بصري نمي پردازند. آن ها سوژه خود را با دقت انتخاب و با وسواس كادر بندي مي كنند تا بتوان به عكس هاي آنها نام “ هنر ” را داد. بعدها ،در قرن 19 عكاسان “ پيكچرآليست ” از كاغذ هاي ملايم كننده نرم ، رنگ هاي تن سپيا ( رنگ قهوه اي مايل به زرد ) و نگاتيوهاي متعدد استفاده مي كردند تا عكسها بيشتر به نقاشي شبيه شوند.

به زودي عكاسي از سلطه عكاسان حرفه اي و افراد ثروتمندي كه تفريحات اشرافي داشتند و مي توانستند وسايل گران قيمت آن را تهيه كنند ، خارج شد و به اين ترتيب مردم عامه شروع به عكاسي كردند. در دهه 20 قرن بيستم دوربين هاي كوچك ، ارزان و با سرعت بالاي كداك براني پديد آمدند. تا دهه 50 با اختراع كداك ، سه چهارم خانواده هاي آمريكايي دوربين شخصي داشتند و 2 ميليارد عكس گرفته شد. تا دهه 1970 اين رقم به 9 ميليارد رسيد كه بيشتر هم عكس هاي فوري و غير رسمي بودند. البته بعضي از شاهكارها هم از ميان اين انبوه مانند اورست عكس ها به وجود آمدند.عكاسي نا شناس در “ هنر عكس آمريكايي ” ، در دهه50 از زني عكاسي كرده و انتظار نداشته است او در همان لحظه كه عكاس شاتر را فشار مي دهد با دست ،صورت خود را بپوشاند. عكاس همچنين نمي توانست حدس بزند كه نتيجه اي [ عمل] كادربندي بسيار خوبي را به وجود مي آورد : انگشتان بلند و بازوي زاويه دار در تضاد با سرازيري ملايمي است كه به زمينه امتداد مي يابد ، و اين استعاره خارق العاده اي از تانگوي عكاس با واقعيت است .وجه اشتراك اين عكس هاي تصادفي و آثار عكاسان رياليست مانند دوروتي لنج و ويكر اونس در دهه هاي 30 و 40 و ديان آربوس و رابرت فرانك در دهه هاي 50 و 60 در آن است كه مردم در اي تصاوير درست به همان شكلي هستند كه بايد باشند، كشاورزان نحيف ، معدن چي هاي خشن ، زن هاي خانه دار به ستوه آمده و موتورسوران قوي هيكل ، و دقيقاً همان كاري را مي كنند كه بايد انجام دهند.

در اواخر دهه 1970 ، مفهوم روايت در عكاسي به سمت پست مدرنيسم رفت . لورنس ميلر ، صاحب گالري مطرح نيويورك مي گويد : “ تغيير بزرگ در شيوه عكاسي رياليسم زماني رخ داد كه مترو پيكچر [ يكي از بهترين گالري هاي سوهو ] عكس هاي سيدني شرمن را در سال 1980 نمايش داد . ” سلف پرتره هاي روايتگر شرمن ـ كه “ به سبك فيلم ” ساختگي هستند و در آنها هنرمند با رودوشامبر توري و موهاي بلوند روي تخت و يا با موهاي تيره در يك آپارتمان مجلل مانند زني افسونگر حضور داردـ عكس هايي نبودند كه در وهله اول از رپرتاژ هاي مستقيم غير داستاني ( غير روايي ) منحرف شود و بسياري از مردم آن را به عنوان عكس هاي بسيار خوب ستايش كردند. اما عكس هاي او چيز جديدي را به عكاسي در زمينه هنري شمرده شدن آن افزود. و اين تنها براي رپرتاژ نبود . اكنون ديگر ،در زيبايي شناسي تالبوتي براي همه باز بود ؛ آنها مي توانستند همان طور كه عكس مي گيرند ، عكس بسازند. پيدايش تكنولوژي ديجيتال تنها پرواز عكاسي به سمت دروغ را سرعت بخشيد.

اكنون ما در جهاني زندگي مي كنيم كه فرهنگ آن زير سلطه پيكسل هاست و مهار واقعيت جسماني از آن برداشته شده است. بعضي ازموسيقي هاي بزرگ پاپ آنقدر التكرونيكي و اينترنتي شده اند كه اگر شماره داخلي گروه را بدانيد، خواننده ممكن است به شما بگويد براي شنيدن موسيقي دكمه 1 را فشار دهيد. حتي مجسمه سازي هم تكنولوژي “ الگوي سريع ” را اتخاذ كرده است كه اجازه مي دهد برنامه را هر كجا كه بتوان تصور كرد به صورت اشيا 3 بعدي پلاستيكي منتقل كرد. چرا عكاسي بايد فرق داشته باشد؟ چرا نبايد به وسوسه ديجيتال اين امكان را داد كه عكس يك منظره را تبديل به زيباترين صحنه موجود در كل تاريخ جهان، يا منظره شهري روزمره را به يك فانتزي خارق العاده تبديل كند؟

عكاسي در نهايت از وابستگي به چيزهاي جلو لنز رهايي يافت ، اما اين به بهاي از دست دادن ادعايش به عنوان “ مدركي ” كه ريشه در واقعيت دوانده ،تمام شد. در حال حاضرتفاوت عكاسي به عنوان شي نمايشي در گالري ها با نقاشي كه از تخيل سرچشمه مي گيرد تنها در شيوه كار و نوع ابزار است. ليست مودل ، عكاس بزرگ مدرن، يك بار گفت : “ عكاسي آسان ترين هنر است كه همين آن را به سخت ترين تبديل مي كند. ” او نمي دانست كه چه آسان مي توان عكس هايي با تاثيرات عجيب و غريب گذاشت و چه سخت يك عكس مي تواند در آن واحد زيبا و بيانگر حقيقت باشد. عكاسان خوب بعدي ـ اگر اصلاً وجود داشته باشند ـ بايد راهي براي احيا ارتباط خاص عكاسي با واقعيت پيدا كنند. آنها ملزم خواهند بود اين كار را به شيوه اي جديد انجام دهند.

لینک مطلب اصلی در newsweek
ترجمه از : ....
با تشکر از : منصور نصیری

نوشتن يک نظر


لینکهای روزانه

در فید این سايت عضو شوید

نیرو گرفته از:مووبل تایپ فارسی
میزبانی:برنا هاست